تبليغاتX
کافه کندو
کافه کندو

... خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ... بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...


. . . فروشنده دوره گرد چیزی با خود نداشت ،مگر هوای بادکنکهای ترکیده

ـ الو

ـ سلام

ـ سلام و مرگ، معلوم است کجایی تو پسر؟

ـ هستم ، ههههههههههههههههههی ،خراب ،داغون ،باور کن خیلی وقته گوشیم رو  خاموش کردم ، دیگه حوصله هیچی رو ندارم ،من پشت خطی دارم خودم باهات تما. . .  سلااااااام ،خانوم خانوما ،بابا نوک انگشتام پینه بست از بس که شمارتو گرفتم ،قربونت برم معلوم هست کجایی؟

ـ سلام ،ههههههههههههههههههههی ،همش چپیدم تو این اتاق لعنتی ،باور کن حوصله هیچکی رو دیگه. . .ببین مامان اومد خودم باهات تما. . .سلااااااااااااام کجایی قربونت برم ،من خیلی وقته رسیدم زود باش دیگه عزیزم اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده

ـ سلام ،خوبی ،ببین، من الان تو بیمارستانم،بابا یه دفعه حالش بد شد آوردیمش اینجا ،من باید برم با دکتر. . . خودم باهات تما. . . سلاااااااااااااااام هانی خودم بدو دیگه . . اینجا جای پارک نیست الان جریمم میکنن

ـ  سلام ،تو ترافیک گیر کردم الان میرسم

ـ قهوه ات سرد نشه ،کی بود تماس گرفت؟ 

ـ هیچکی بابا، مامان ما هم این روزا گیر بازار شده ،الانم منتظره بریم خونه خاله ام ،راستی اون دوستت که باهاش حرف میزدی وپشت خطی داشت قطع کرد ،واقعا اینقدر که گفتی حالش بده ،آخه چرا ،وای عزیزم من خیلی از افسردگی میترسم

ـ آره واقعا نگرانشم ،دیرت نشه مامانت منتظره .

. . . ـ الو

. . . ـ الو

دهم آبان 1388  توسط میثم   |

 

. . . قرار بود بنویسمت. . . هی مینویسم. . . هی پاک میکنم

شاید در تمام این سالها به اندازه این روزها نوشتن برایم سخت نبوده است، همیشه فکر می کردم کلمات قبل از آنکه کلام شوند در گلویم، املاء میشوند در ذهنم ، اما این روزها به همان اندازه که نمی نویسم نمی گویم .

خالی شده ام انگار از هر چه واژه است ،همه را به یکباره گم کرده ام جایی . . .  

روزی که این کافه کرکره اش بالا کشیده شد و صندلیهای لهستانی دور میزهای
چوبی اش چیده شد با خودم عهد کردم که اینجا درش به روی همه باز باشد 
و هر کس در این کافه برای خود سهمی و صندلیی برای گفتن وشنیدن داشته باشد 

اینجا هر چه بود کلماتی بود که  املایشان وانشایشان یکی بود  بی هیچ ادعایی  . . .

اما این روزها بغض دارم نمی دانم چرا ،همه چیز ظاهرا خوب است وآرام ، دخترم دارد بزرگ می شود ،هواپیماهایی که چشمان من نگران بلند شدن ونشستن آنهاست، مسافرانشان با خیالی آسوده آبمیوه ودسرشان را میل می کنند،  دوستانم حالشان خوب است شعر می گویند، کتاب می خوانند، سینما میروند و وبلاگهایشان را به روز می کنند و همکارانم از اینکه همه  شیفتهای شب را به جای آنها می مانم
لبخند می زنند و تشکر می کنند

این روزها بیشتروبیشتراز همیشه دلتنگم، دلتنگ روزهایی که میدانم نمی آیند، روزهایی که قرار بود آرامم کنند و نمی آیند، روزهایی که قرار بود دوستشان داشته باشم و نمی آیند، روزهایی که . . . . . . . . . .   نمی آیند 

هراس دارم از هرآنچه مرددم میکند برای رفتن ،حتی این کافه . 

بیست و سوم شهریور 1388  توسط میثم   |

 

. . . آدرسهای اشتباه هم دیگر گم نمی کند ما را

 

ما بزرگ شده ايم

يا اين درختها كوچك

         كه ديگر نمي توانيم پشتشان قايم شويم

واز هيجان پيدا نشدن

                     صداي قلبمان را بشنويم

 

 

هميشه اتوبوسهايي كه مي آيند

يكي از صندلي هايشان

                              خالي است

وپاركهاي شهر

          نيمكتي خالي دارند

براي نشستن كسي كه نيست. . .

انگار يك نفر هست كه اصلا نيست*

                        انگار عده اي هستند كه نمي آيند

 

 

انتظار زيادي است

          از پياده روهاي بي خاصيت

همراهي كردن عابرانش را

تا پيچ اول

آنجا كه همه چيز تمام مي شود

 

 

مسافر ايستگاه آخر

                  دلهره شمردن ايستگا ه ها را ندارد

 

 

 

 

 - - - - -  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* امانتی از( بیژن نجدی عزیز)

-اینجا را هم بشنوید-

پنجم مرداد 1388  توسط میثم   |

 

. . . مرگ

خیلی احمقانه تر از آن است که فکر کنی
وقتی پست قبلی را می نوشتم حتی یک کلمه هم نگفتم چرا ،به کدامین گناه ،168 رویا کابوس شد اما امشب دارم میترکم دارم خفه می شوم دوباره . . . دوباره
متشکرم مسئولین محترم کشور خیالتان راحت دست شما که سهل است حتی انگشت کوچکتان هم به خون هیچکس آلوده نیست با خیال راحت به رویاهایتان بیندیشید ،ایرانی آباد، آزاد
دارم خفه میشوم

دوم مرداد 1388  توسط میثم   |

 

. . . خانم ها، آقایان کمربندهای ایمنی پرواز راببندید و

                                                                                                       برای مسافر صندلی ۸۹

۱- بايد چشم برنداري از اين نقطه ها، بايد مواظبشان باشي روي مسير درست حركت كنند ،همان مسيري كه آنها را به مقصدشان مي رساند

2- چشم بر نمي داري از صفحه سياه مونيتور روبرويت، از نقطه ها، به اين فكرنميكني كه مي شناسيشان يا نه، نقطه ها بالا وپايين ميروند به يكي از آنها خيره   مي شوي، اين نقطه الان چند نفر آدم است آدمهايش به چه فكر مي كنند . . .به مقصد . . . به كساني كه بدرقشان كرده اند . . . به كساني كه منتظرشان هستند . . .

صداي مهماندار توي گوشت وز وز مي كند :"خانم ها آقايان لطفا كمر بندهاي ايمني پرواز را ببنديد وبه علامت نكشيدن سيگار توجه فرماييد. . ."نقطه ها بالا وپايين مي روند وتومواظب نقطه ها هستي

3- ما مي ترسيم از كابوسهايمان ،از اينكه از لاي درزهاي ذهنمان رسوخ كنند به دنياي واقعيمان. . .

4- هميشه براي بدترين حالت ممكن آماده اي ،اينكه تمام تلاشت را بكني كه روياهاي آدمهاي درون اين نقطه ها كابوسهاي شبانه ات  نشود. . . چشم بر نمي داري        از نقطه ها

5- صدايت بلند وبلند تر مي شود ميكروفون را محكمتر فشار مي دهي  انگار كه بخواهي از درون همين اتاقك شيشه اي صدايت را به نقطه كه حالا فرسنگها از تو فاصله گرفته برساني :كاسپين7908. . .  كاسپين7908. . .  

6- زل ميزني به صفحه سياه مونيتور روبرويت لج كرده اي براي پيداكردن ستاره اي كه نشان كرده بودي در اين تاريكي مطلق وحالا نيست . . . نقطه ها بالا وپايين ميروند وتو بايد مواظب نقطه ها باشي

7- سيگار روشن توي زير سيگاري فيلترش را مي سوزاند، فنجان داغ قهوه يخ دستهايت را آب نمي كند ،چشمانت را مي بندي گزارشگر ي كه نمي بينيش آمارها را بدون هيچ احساسي عق ميزند :"سال 2009 يكي از سالهاي پر حادثه در زمينه سقوط هواپيماهاي مسافربري بوده است. . . و آخرين حادثه در روز بیست وچهارم تيرماه  هشتادو هشت در ايران براي يك فروند هواپيماي مسافربري خطوط هواپيمايي كاسپين با 168 مسافر . . .

8- روياهاي تمام آدمهايي كه درون اين نقطه ها بودند وحالا نيسنتد جلوي چشمت رژه مي رود، روياهايي كه كوههاي خرم آبا د كابوسشان كرد ،روياهايي كه آن آپارتمان لعنتي نزديك ميدان آزادي كابوسشان كرد و صد وشصت و هشت رويايي كه. . .

9- نقطه ها بالا وپايين ميروند و توبايد مواظب نقطه ها باشي

10- خانم ها آقايان كمربندهاي ايمني پرواز را همچنان بسته نگه داريد انشاا... تا دقايقي ديگر در فرودگاه . . .       

بیست و ششم تیر 1388  توسط میثم   |

 

. . . . یک نفر دارد زندگی خودش را

بازي را نمي شود به هم زد

"بودن يا نبودن "

اين يا را كه براي قشنگي نگذاشته اند

بايد احترام گذاشت به قواعد بازي

.

.

.

من بازي بلد نيستم

بودن و نبودن

همين.

هشتم تیر 1388  توسط میثم   |

 

. . . .همین

همچو عکس آب تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بودست گویی پنجه ی معمار ما

.

.

.

.

 

بیست و هشتم خرداد 1388  توسط میثم   |

 

. . . روز بد تنهایی،مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد

اتاقي دارم

تنهايي ام برايش كم است

براي بهم ريختگي ام كوچك است

دوستان بي پناه تنهايي ام بسيارند

بعضي شبها پيش مي آيد

تنهايي ام جاي خودش را خالي

واتاقش را ترك مي كند

تا زخم غريب تازه رسيده اي برتخت او بخوابد

 

                        ((شيركو بي كس))

بیست و هفتم خرداد 1388  توسط میثم   |

 

. . . . .تنها من وتو می مانیم ،اندام خویش را پذیرای باد ساز

- اينجا چه اتفاقي افتاده است ؟

- بهتر است نداني!. . .

              (لوركا-خانه برناردا آلبا)

چهارم اردیبهشت 1388  توسط میثم   |

 

* نه در انتظار اعجازم، نه حادثه ای ،تا در چشم من منظره را به آتش بکشد

 

اتفاق يعني حادثه، يعني واقعه اي كه انتظارش را نداريم و پيش مي آيد و وقتي كه مي آيد پشتمان مي لرزد و ته دلمان خالي مي شود از هجوم روزهاي بد، از اينكه نبايد بترسيم ومي ترسيم و مي مانيم كه همه اينها را بايد به حساب كابوسهايمان بنويسيم يا ترس بچه گانه مان از تاريكي وسايه. . .

اما تو نه اتفاق بودي ونه حادثه . هنوز واژه ها جرائت روايتت را ندارند و لرزه بر وجودشان مي افتد از هرم چشمانت. . .

نمي توانم و نمي خواهم تو را ديگر گونه مجسم كنم . همه وجود تو براي من در چشمانت خلاصه مي شوند ،چشماني پر از التهاب وآرامش. . .

دلشوره ام اين روزها بيشتر مي شود و مي دانم تو هم آنروزها دلشوره داشتي  دلشوره هاي پدري كه يك اتفاق را انتظار مي كشد ،دلشوره اينكه بايد بماني و ببيني و پشتت نلرزد و ته دلت خالي نشود از هجوم رفتنهايي كه بر سرت آوار مي شوند . . .

روايت من از اتفاق تو در هيچ مقتلي نيامده و نخواهد آمد . . .

تو آنروز. . . در آن دشت. . . قبل از رفتنت تكه تكه شدي . . .

تكه اي از تو دستان برادر شد

تكه اي گلوي فرزند

تكه اي بغض خواهر

و تكه اي از تو را به آسمان بردند

                                           براي تسكين دلشوره هاي خداوند 

 

 

 

* سیلویا پلات 

پانزدهم دی 1387  توسط میثم   |

 

 



از وقتی که بر گشته ام تمام وجودم را ترس گرفته ، نوشتن با واژهایی که دیگر مال من نیستند آزار دهنده است برایم،خفه ام می کنند کلمات . . . .



 

 

. . . فروشنده دوره گرد چیزی با خود نداشت ،مگر هوای بادکنکهای ترکیده
. . . قرار بود بنویسمت. . . هی مینویسم. . . هی پاک میکنم
. . . آدرسهای اشتباه هم دیگر گم نمی کند ما را
. . . مرگ
. . . خانم ها، آقایان کمربندهای ایمنی پرواز راببندید و
. . . . یک نفر دارد زندگی خودش را
. . . .همین
. . . روز بد تنهایی،مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد
. . . . .تنها من وتو می مانیم ،اندام خویش را پذیرای باد ساز
* نه در انتظار اعجازم، نه حادثه ای ،تا در چشم من منظره را به آتش بکشد

 

آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387

 

 

اين رورزها
م-اشك
آگورا
آنات
روح تكاني
بانوي ارديبهشت
پرواز
قلم آزاد
همين وديگر هيچ
سطر هاي سپيد
تمامي حس هاي يك . . .
پیله
سه ر به رز
يك فنجان ميني مال داغ
انجمن شاعران باکره
دل نوشته ها
کلبه من
علم روز
معبودهاي من
شمس لنگرودی
من با خودم
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme